|
Saturday, 02 June 2007 |
خردمند چینی پیری در دشتی پوشیده از برف قدم می زد که به زن گریانی رسید . پرسید : چرا می گریی ؟ - چون به زندگی ام می اندیشیدم ، به جوانی ام ، به زیبایی ای که در آینه می دیدم ، و به مردی که دوست داشتم . خداوند بی رحم است که قدرت حافظه را به انسان بخشیده است . می دانست که من بهار عمرم رابه یاد می آورم و می گریم .
مرد خردمند در میان دشت برف آگین ایستاد ، به نقطه ای خیره شد و به فکر فرو رفت . زن از گریستن دست کشید و پرسید : در آنجا چه می بینید ؟ خردمند پاسخ داد : دشتی از گل سرخ . خداوند ، آنگاه که قدرت حافظه را به من می بخشید ، بسیار سخاوتمند بود. می دانست در زمستان ، همواره می توانم بهار را به یاد آورم .... و لبخند بزنم . |